نوشته هایی با برچسب داستانهای کوتاه

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

حکایت های کوتاه   روایت کرده اند: برای انوشیروان عادل در شکارگاهی، گوشت شکاری را کباب کردند، نمک در آنجا نبود، یکی از غلامان به روستایی رفت تا نمک بیاورد. انوشیروان به آن غلام گفت: (نمک را به قیمت روزانه (نه کمتر) خریداری کن، تا آیین نادرستی را بنیانگذاری و

ادامه خبر
داستان کوتاه احساس شکست!

داستان کوتاه احساس شکست!

داستانهای کوتاه آموزنده   روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط صندوقچه آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..ماهى

ادامه خبر
تمجید از سخاوت شاهزاده

تمجید از سخاوت شاهزاده

حکایت های آموزنده   پادشاهی از دنیا رفت و ملک و گنج فراوانی نصیب فرزندش شد، شاهزاده دست کرم و سخاوت گشود و به سپاهیان و ملت، نعمت فراوان بخشید:                            نیاساید مشام از طبله عود             

ادامه خبر
من با خدا غذا خوردم

من با خدا غذا خوردم

داستانهای خواندنی   پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع

ادامه خبر
وصیت دانشمند

وصیت دانشمند

وصیت دانشمند   دانشمندی وصیت کرده که بر روی سنگ قبرش این جملات را بنویسند:   کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم، وقتی بزرگ تر شدم، دیدم دنیا خیلی بزرگه، بهتر است کشورم را تغییر بدهم:در میانسالی تصمیم گرفتم شهرم را تغییر بدهم. آن را هم بزرگ

ادامه خبر
داستان آموزنده «قهوه زندگی»

داستان آموزنده «قهوه زندگی»

داستان آموزنده «قهوه زندگی»   چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق

ادامه خبر
درسی از روبرت دو ونسنزو

درسی از روبرت دو ونسنزو

داستانهای کوتاه روزی روبرت دو ونسنزو گلف‌باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می‌شود تا آماده رفتن شود.پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می‌رفت که زنی به وی نزدیک می‌شود.زن پیروزی‌اش را

ادامه خبر
داستان آموزنده و کوتاه دکتر حسابی

داستان آموزنده و کوتاه دکتر حسابی

داستانهای آموزنده   یکی از دانشجویانی که زیر نظر دکتر حسابی درس می خواند پس از چند ترم رد شدن به دکتر حسابی گفت : شما سه ترم است که من را از این درس رد می کنید ولی من که نمی خواهم موشک هوا کنم فقط می خواهم در

ادامه خبر
حکایت «عزت با رنج، بهتر از ذلت بی رنج»

حکایت «عزت با رنج، بهتر از ذلت بی رنج»

حکایت آموزنده   دو برادر بودند که یکی از آنها در خدمت شاه به سر می برد و زندگی خوشی داشت و دیگری از کار بازو، نانی به دست می آورد و می خورد و همواره در رنج کار کردن بود.یک روز برادر توانگر به برادر زحمت کش خود گفت:

ادامه خبر