نوشته هایی با برچسب حکایت مثنوی

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

حکایت های مثنوی   در زمانهای قدیم، حاکم ظالمی بود که هیزم کارگرهای فقیر را به بهای اندک می خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان می فروخت. صاحبدلی (یکی از اهل باطن) از نزدیک او عبور کرد و به او گفت: ماری تو که کرا ببینی بزنی   

ادامه خبر
بنیاد ظلم از اندک شروع شود

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

حکایت های کوتاه   روایت کرده اند: برای انوشیروان عادل در شکارگاهی، گوشت شکاری را کباب کردند، نمک در آنجا نبود، یکی از غلامان به روستایی رفت تا نمک بیاورد. انوشیروان به آن غلام گفت: (نمک را به قیمت روزانه (نه کمتر) خریداری کن، تا آیین نادرستی را بنیانگذاری و

ادامه خبر
حکایت «عزت با رنج، بهتر از ذلت بی رنج»

حکایت «عزت با رنج، بهتر از ذلت بی رنج»

داستان هاي مثنوي   گله‌اي از فيل ها گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع مي‌شدند و آنجا مي‌خوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار مي‌كردند و مدتها تشنه مي‌ماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيله‌ا‌ي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت.   فرياد كشيد كه : اي

ادامه خبر