نوشته هایی با برچسب حکایت جالب

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

حکایت های مثنوی   در زمانهای قدیم، حاکم ظالمی بود که هیزم کارگرهای فقیر را به بهای اندک می خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان می فروخت. صاحبدلی (یکی از اهل باطن) از نزدیک او عبور کرد و به او گفت: ماری تو که کرا ببینی بزنی   

ادامه خبر
بنیاد ظلم از اندک شروع شود

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

حکایت های کوتاه   روایت کرده اند: برای انوشیروان عادل در شکارگاهی، گوشت شکاری را کباب کردند، نمک در آنجا نبود، یکی از غلامان به روستایی رفت تا نمک بیاورد. انوشیروان به آن غلام گفت: (نمک را به قیمت روزانه (نه کمتر) خریداری کن، تا آیین نادرستی را بنیانگذاری و

ادامه خبر
بقال و خاتون

بقال و خاتون

حکایت های مثنوی معنوی   بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت.» قصه های دراز فرو خواند.کنیزک به خدمت خاتون

ادامه خبر
حکایت «پناهندگی به خدا»

حکایت «پناهندگی به خدا»

حکایت های گلستان سعدی   یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای چنین و چنان صفتی

ادامه خبر
مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

حکایت کوتاه   (هرمز) فرزند انوشیروان (وقتی به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانی کرد. از او پرسیدند: (تو از وزیران چه خطایی دیدی که آنها را دستگیر و زندانی نموده ای؟)هرمز در پاسخ گفت: خطایی ندیده ام، ولی دیدم ترس از من، قلب آنها را فرا گرفته

ادامه خبر
عبرت از دنیای بی وفا

عبرت از دنیای بی وفا

حکایت های آموزنده   یکی از فرمانروایان خراسان، سلطان محمود غزنوی را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده، ولی چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره می کند. خواب خود را برای حکما و دانشمندان بیان کرد تا تعبیر کنند، آنها

ادامه خبر
حکمت خداوندی

حکمت خداوندی

حکایت های مذهبی   سعدی در بیان حکایتی می گوید:موسی علیه السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که

ادامه خبر
وصیت دانشمند

وصیت دانشمند

وصیت دانشمند   دانشمندی وصیت کرده که بر روی سنگ قبرش این جملات را بنویسند:   کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم، وقتی بزرگ تر شدم، دیدم دنیا خیلی بزرگه، بهتر است کشورم را تغییر بدهم:در میانسالی تصمیم گرفتم شهرم را تغییر بدهم. آن را هم بزرگ

ادامه خبر
کلّه ای که پر کاه باشد ظلم می کند، نه کلّه آدمیزاد

کلّه ای که پر کاه باشد ظلم می کند، نه کلّه آدمیزاد

داستانهای جالب   روزی رهگذری از باغ بزرگی عبور می کرد، مترسکی را دید که در میانه باغ ایستاده و کلاهی بر سر نهاده و مانع نشستن پرندگان بر ثمرات باغ است. رهگذر گفت:تو در این بیابان دلتنگ نمی شوی؟ مترسک گفت:نه، چطور؟ روزگار برایت تکراری نیست؟   چه چیزی

ادامه خبر
حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی»

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی»

حکایت آموزنده   حکیمی را اسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد.   حکیم را گفتند:ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟   حکیم گفت:«از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است».   منبع:  namnak.com 

ادامه خبر